|
|
|
|
|
چون ديدم وبلاگت خيلي جوادي
هستش بنابر اين صلاح ديدم كه درشو تخته كنم
bemalbekhak@yahoo.com خیلی دوست دارم یاسر خاااااااااااااااااان آخه ..... راستی از مصطفی جونم میتونی پسوردتو بگیری. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:15 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
ازروزي كه تورفتي هنوزصداي موسيقي مي آيد!ترومپت مي نوازد،طبل فريادمي زند،ويولن جيغ مي كشد،ارگ مي كوبد،دف مي زند،وحالا غيرازاينها،صدايي هم مي آيد كه ناله مي كندوگيتاري كه ضجه مي زندوپيانوكه فريب رانت مي زند! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 13:50 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
قصـه ازكجاشـروع شداز پي ام وآف ونامه ازدوتاعاشـــق تنها، نازي وياســـرديوونه اومدم به مهربونيت كه بگم باتومي مونم تابدم نامه واسه تو،تابدوني كه مي خوامت اي سلام عاشقونه نازي جون يكي يه دونه كاشــكي تو زودتر بيــاي واســه هميشــه اســم تو بــراي من اولـــين وآخــــرينه به جــون خـودت نباشه كه هميشــه نازنينه اگه ده سال اگه صدسال شب وروز باتوباش توواسم هموز هموني كه برام عزيز تريني |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 19:0 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
خاطره ات برصندلي مي نشيند ودرآينه تكرارمي شود برتختخواب كه مي افتد دوفنجان چاي سردمي شود دررابازكن و بگوبهار آمده است حرف تقويم رانمي فهمم حتي اگر1اكت ها تمبرگل داشته باشند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 18:56 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
باقدم هاي من راه ميرود پسري كه دستانش را درجيب باراني اش جاگذاشته وچشمانش راپشت قاب يك عينك به هركس كه ميرسدسرتكان مي دهد وهرگاه بانام كوچك ياسرصدايش مي زنندبرمي گردد وهميشه پشت در،يادش مي افتد كليدرادرجيب باراني من جاگذاشته ومـــــــــــرا درخيابان. كسي كه يك لحظه ام دوستش نداشتي مژگان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 18:53 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
حس مي كنم درانزواي خودسكوت مرگباراشك هارا؟! تواز آفتاب دوري ومن ازتو. من اين سكوت را،اين فاصله هارا،سالهاست مي شناسم.حتي وقتي شاپرك هادرسوگ بهارمي مردند؛وبرگ هاديرزماني زيرپاي شب خردمي شدندوباغ،خواب جوانه هارامي ديد. من بارهادرتنهايي باغ گريسته ام.من دست هاي پروازرا،درميان هق هق باران جسته ام. كاش مي شدازاين باغ كوچيد.ياس هامي گويند:دورنيست آن روزكه بتوان بانيلوفرها پيچيدوباقاصدك هاخواند،آري آن روزنزديك است. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 18:33 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:24 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:22 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتي بودتورامي كردم
همه شب تابه سحرگاه دعا
مي گذاشتم روي سينت هرشب وروز
سرخودرازره مهرو وفا
هيچ مي داني توبه مي دادي
درس ادب وصدق ووفا
راست مي كردم دست خودرا
به درگاه خدا
دستمالي بده تاپاك كنم
عرق شرم ز رخسارشما.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:3 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نيستم؟ دختر: سلام. خواهش می کنم.?ASL pls پسر: تهران/وحيد/۲۶ و شما؟ دختر: تهران/نازنين/۲۲ پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنينه. دختر: مرسی!شما مجردين؟ پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردين؟ دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصيلاتتون چيه؟ پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT اَمِريکا دارم. شما چی؟ دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم. پسر: wow چه عالی!واقعا از آشناييتون خوشحالم. دختر : مرسی. منم همين طور. راستی شما کجای تهران هستين؟ پسر: من بچه تجريشم. شما چی؟ دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجريش می شينين؟ پسر: خيابون دربند. شما چی؟ دختر : خيابون دربند؟ کجای خيابون دربند؟ پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....شما چی؟ دختر: اسم فاميلی شما چيه؟ پسر: من؟ حسينی! چطور؟ دختر: چی؟وحيد تويی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟ پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه می دونين........... دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت ميدی؟می دونم به فريده چی بگم! پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزی نگين!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم! دختر:او و و و م خب! باشه چيزی بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستی من بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای پسر: باشه عمه ملوک! بای |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:3 توسط یاسر
|
|
||