|
|
|
|
|
چون ديدم وبلاگت خيلي جوادي
هستش بنابر اين صلاح ديدم كه درشو تخته كنم
bemalbekhak@yahoo.com خیلی دوست دارم یاسر خاااااااااااااااااان آخه ..... راستی از مصطفی جونم میتونی پسوردتو بگیری. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:15 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
ازروزي كه تورفتي هنوزصداي موسيقي مي آيد!ترومپت مي نوازد،طبل فريادمي زند،ويولن جيغ مي كشد،ارگ مي كوبد،دف مي زند،وحالا غيرازاينها،صدايي هم مي آيد كه ناله مي كندوگيتاري كه ضجه مي زندوپيانوكه فريب رانت مي زند! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 13:50 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
قصـه ازكجاشـروع شداز پي ام وآف ونامه ازدوتاعاشـــق تنها، نازي وياســـرديوونه اومدم به مهربونيت كه بگم باتومي مونم تابدم نامه واسه تو،تابدوني كه مي خوامت اي سلام عاشقونه نازي جون يكي يه دونه كاشــكي تو زودتر بيــاي واســه هميشــه اســم تو بــراي من اولـــين وآخــــرينه به جــون خـودت نباشه كه هميشــه نازنينه اگه ده سال اگه صدسال شب وروز باتوباش توواسم هموز هموني كه برام عزيز تريني |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 19:0 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
خاطره ات برصندلي مي نشيند ودرآينه تكرارمي شود برتختخواب كه مي افتد دوفنجان چاي سردمي شود دررابازكن و بگوبهار آمده است حرف تقويم رانمي فهمم حتي اگر1اكت ها تمبرگل داشته باشند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 18:56 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
باقدم هاي من راه ميرود پسري كه دستانش را درجيب باراني اش جاگذاشته وچشمانش راپشت قاب يك عينك به هركس كه ميرسدسرتكان مي دهد وهرگاه بانام كوچك ياسرصدايش مي زنندبرمي گردد وهميشه پشت در،يادش مي افتد كليدرادرجيب باراني من جاگذاشته ومـــــــــــرا درخيابان. كسي كه يك لحظه ام دوستش نداشتي مژگان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 18:53 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
حس مي كنم درانزواي خودسكوت مرگباراشك هارا؟! تواز آفتاب دوري ومن ازتو. من اين سكوت را،اين فاصله هارا،سالهاست مي شناسم.حتي وقتي شاپرك هادرسوگ بهارمي مردند؛وبرگ هاديرزماني زيرپاي شب خردمي شدندوباغ،خواب جوانه هارامي ديد. من بارهادرتنهايي باغ گريسته ام.من دست هاي پروازرا،درميان هق هق باران جسته ام. كاش مي شدازاين باغ كوچيد.ياس هامي گويند:دورنيست آن روزكه بتوان بانيلوفرها پيچيدوباقاصدك هاخواند،آري آن روزنزديك است. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 18:33 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:24 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:22 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتي بودتورامي كردم
همه شب تابه سحرگاه دعا
مي گذاشتم روي سينت هرشب وروز
سرخودرازره مهرو وفا
هيچ مي داني توبه مي دادي
درس ادب وصدق ووفا
راست مي كردم دست خودرا
به درگاه خدا
دستمالي بده تاپاك كنم
عرق شرم ز رخسارشما.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:3 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نيستم؟ دختر: سلام. خواهش می کنم.?ASL pls پسر: تهران/وحيد/۲۶ و شما؟ دختر: تهران/نازنين/۲۲ پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنينه. دختر: مرسی!شما مجردين؟ پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردين؟ دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصيلاتتون چيه؟ پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT اَمِريکا دارم. شما چی؟ دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم. پسر: wow چه عالی!واقعا از آشناييتون خوشحالم. دختر : مرسی. منم همين طور. راستی شما کجای تهران هستين؟ پسر: من بچه تجريشم. شما چی؟ دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجريش می شينين؟ پسر: خيابون دربند. شما چی؟ دختر : خيابون دربند؟ کجای خيابون دربند؟ پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....شما چی؟ دختر: اسم فاميلی شما چيه؟ پسر: من؟ حسينی! چطور؟ دختر: چی؟وحيد تويی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟ پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه می دونين........... دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت ميدی؟می دونم به فريده چی بگم! پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزی نگين!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم! دختر:او و و و م خب! باشه چيزی بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستی من بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای پسر: باشه عمه ملوک! بای |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:3 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
«بنام اون مهربوني كه منوديوونه توكردوتوراديوونه ديگري » حالا كه دارم ازچكّه هاي كوچيك اشك واسه كلمه هاي آشفته ذهنم يه چيزي شبيه قايق مي سازم اينجاشبه،نه فكركني حالا شبه،نه عزيزم هميشه شبه تاتويه وقتي،يه روزي ازراه دوربايه فانوس نقره اي بياي ويه ريزه نوربپاشي روغريبي اين دشت. يك سلام پُررنگ وچندنقطه چين…به علامتِ جوابهايي كه هرگزندادي ويك دقيقه سكوت!به احترام تمام لحظه هايي كه درانتظارپاسخ تومُردند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 21:19 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|||||||
|
||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 21:17 توسط یاسر
|
|
||||||||
|
|
|
|||||||
|
||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 21:16 توسط یاسر
|
|
||||||||
|
|
|
|
|
بابابي خيال ديگه نازكردنم حدّي داره،ماكه رفتيم بعدماتازه مي فهمي كي دوست داره. روتوكم كن تُفه هم كه نيستي به خدا،تمومش كن اِفه هاتوبس كن اين همه ادا،مگه ماچي كم گذاشتيم ازمرامو معرفت كه توبامااينجورتامي كني اي بي معرفت،راستشابخواي ديگه خسته شدم رُك بگمدبه دلم نشسته بودي گنديدي بريدمت،به خداعشقي كه ذلت بياره كشك عزيز،جونه هرچي مرده ديگه اينقدر آبرومو نريز. گفته بودم نفسي برام مي رم تاآخرش، نفسي كه حرمتم رابگيره مي برمش. ديگه اون دنياي پررنگ وچهل چراغِت نمي خوام ،واسه روكم كونيتم شده سراغت نمي يام. قاتي كردم بعدغم مي خوام كه قيدت بزنم،مي خوام اين دندونه آريه راازتَه بكنم. عشقي كه ماپيشيم يه عشقه صادقه،همه مردم مي دونن كه مشكي اِنده عاشقه. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 21:15 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
يك تكه سلام، دوفنجان مكث وچندنقطه چين به احترام نام قشنگت،اي كاش مطمئن بودم آفهاما رايك جاي امن نگه مي داري تا راحت پس ازسلام نامت رامي نوشتم ونوشتن نامت براي قطره هاي اشكم عقده نمي شد.اماحيف مي ترسم توآف هایم راكه پاک مي كني اسمت هم................... پس بگذار عقده من وحرمتِ توهردوحفظ شوند.اين هم سرنوشتي ست.دورترين نزديكم چگونه اي؟هنوزهم تصميم نداري زيرقولي كه به اوداده اي بزني وبيايي سراغِ من؟ هنوزهم باورنكرده اي من يك فرق عجيب باهمهُ پسرهاي اين دنيادارم؟ هنوزهم آنجادلواپس هيچ كس نيستي؟ خوش به حال دل بي دلواپست.الهي چشم براه هيچ كسي نماني،نگراني دردِ بديست. يك نگاه گاهي انسان رابه جرم هيچ به اشدّمجازات مي رساند.راستي يك سئوال،محض رضايِ كسي كه شايدروزي دلت برايش شوربزندبگوببينم اين تونبودي كه قانون جدايي راتصويب كردي؟ عزيزم جدايي اوّلش قانون نبود تبصره اي كوچك لاي تقويم يك انسان شكست خورده ازعشق بود،من نمي دانم توخواستي تاريخِ مرگِ كدام گل راازتقويمِ آن دوستِ بداقبال دربياوري كه چشمت به تبصره افتادوميلت كشيدقانونش كني.اگه اينجا بودي باآن سِحرِقشنگِ نگاهت شانه بالا مي انداختي و مي فهماندي كه فعلاٌچنين است،حق باتوست هميشه سَرِآرزوها ي به بارنشسته ات. اماعزيزم هيچ فكرش راكرده اي ماانسانها چرابا هم اينگونه ايم راستي اگربهارسالي يك بارنمي آمد چه كسي كارت هاي تبريك رامي خريد؟ توفكرنمي كني اگرماروزتولَّدنداشتيم خيلي بهتر بود.بهترنبودروزِتولّدِماواقعاٌروزتولّدمان باشد؟حالا گاهي گمش مي كنيم. گاهي لازم است به جاي آگهيِ خريدتلفن همراه آگهيِ كمك يك همراه رادرروزنامه هامنتشركنيم وزيرش باخطقرمزهشداردهيم«كي به دادم مي رسي»؟راستي ثواب شدبايك تيردونشان هم مي شودزد،توكي به دادم مي رسي؟باشدجواب نده،فهميدم، تقصيرازمن است هنوزوقتش نرسيده كه تووقتت رابه دادرسيِ كسي اختصاص دهي. من خودم هم نمي دانم چراچيزي راكه مي دانم پاره اش مي كني اين قدر بادقت وتميزمي نويسم،شايد هم خوب مي دانم همين كه برق نگاهِ توآتش به واژه هايم بزندتاابدبرايم كافيست به سياه كردن كاغذم نگاه نكن براي سپيدماندن دفتر غصّه هايت خيلي دعامي كنم حرفم راگوش نمي كني،به خاطرخودت كمي مراقب خودت باش. تابستان توراخوب نمي شناسدمي ترسم اشتباهي مريضت كند،اگر نامه راتاآخرخوانده باشي كلّي منّت گذاشتي،اگرنخواهي هم هرچه ازتورسدزيباست. خب ديگرازدورغبارنشسته برپنجره هاي نيمه بازتفكّرت رامي بوسم. كسي كه توفرق ميان اووديگران رااحساس نمي كني اما اومي داندكه بي اعتنايي تو معنايي داردكه آن راتنهاليلي فهميدوبس. كاش بازم منوببخشي كه واست نامه نوشتم توبخواي،نخواي،مي موني پيش من توسرنوشتم -دوستارشمابراي هميشه ياسر |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 21:14 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق با درد همراه است- چون رشد را موجب مي شود. عشق با درد همراه است چون عشق چنين مي طلبد. عشق با درد به همراه است چون عشق دگرگون مي کند. عشق با درد همراه است- چون در عشق از نو زاده مي شوي. عشق واقعي تنهائي را به يگانگي مبدل ميسازد. اگر ديگري را دوست ميداري- اگرميخواهي ياريش کني-کمک کن تا يگانه شود. نبايد او را اشباع کني. تلاش نکن با حضور خود به گونه اي او را کامل کني. ديگري را کمک کن تا يگانه شود. چنان سيراب از وجودخود که نيازي به حضور تو نباشد عشق يک پيوند است. عاشق و معشوق هر دو تلاش مي کنند خود باقي بمانند- در پيوند و در عين حال مستقل-چنين است که مبارزه اغاز مي شود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 21:12 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
توی فروردین اول سال ،یهویی زمستون اومد
میون اون همه خورشید ،نم نم یه بارون اومد نمیدونم این چی بود که، به سر تو و من اومد توی اون چله خورشید یهویی یه بهمن اومد نهم اردیبهشت بود، اون دوشنبهء کذایی همون روز که ساده خوندی، غزل تلخ جدایی جاده ها تورو گرفتن، از من و کوچهء رویا حالا من موندم و یادت ، تا ابد تنهای تنها من میگم شاید یه روزی ...همه جا نوشته هرگز تا میام بیام به شهرت، میزنه چراغ قرمز عمریه پشت چراغ قرمز فاصله هستم اگه یه روز نرسیدم بدون بی صدا شکستم..! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 21:10 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
گـر سوز عشق در دل مـــــا رخنه گر نبود سلطان عشق را به سوى ما نظر نبود جــــان در هـــــواى ديــــدن دلـــدار دادهام بايـــد چه عذر خواست، متاع دگر نبود آن ســــر كــــه در وصال رخ او، به باد رفت گـــر مانـــــده بود، در نظر يار سر نبود مـــــوسى اگــــر نديد به شاخ شجر رُخش بـــىشك درخت معـرفتش را ثمر نبود گـر بار عشق را به رضا مىكشى، چه باك خــــاور به جــــا نبــــود و يا باختـر نبود بلقيس وار گـــر در عشقش نمــــــى زديم مــــا را به بـــارگــاه سليمان، گذر نبود گــــر مرغ باغ قدس، به وصلش رسيده بود در جمــع عاشقان تو، بى بال و پر نبود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 21:5 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب كه در كنار منى، خفته چون عروس زنهــــار تا دريــــغ ندارى، كنــــــــــار و بوس اى شب، بگيـــــر تنگ به بر نوعروس صبح امشب كه تنگ در بر من، خفته اين عروس لب بر نــــــدارم از لب شيرين شكّــــــرش گـــــــــر بانگ صبح بشنوم و گر غريو كوس يا رب، ببند بــــــــــر رُخ خورشيد، راه صبح در خواب كـــــن موذن و در خاك كن خروس يك امشبى كه با منى، از راه لطف و مهر جبــــــــران شود بقيّـــه عمر، ار بود فسوس نارِندَم ار بخــواهم كاين شب، سحر شود باشد اگــــــــــر به تخت سليمانىام جلوس "هندى" ز هند تا به سر كويت آمده است كى دل دهد به شاهى شيراز و ملك طوس |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 20:57 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 20:56 توسط یاسر
|
|
|||||||||||||||||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 10:18 توسط یاسر
|
|
|||
|
|
|
|
|
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست! چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست! چکونه جای تو در جان زندگی سبز است! ٬ هنوز پنجره باز است تو از بلندای ایوان به باغ مینگری درخت ها٫چمن ها٫شمعدانی ها به آن ترنم شیرین٫به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرد ٬ تمام گنجشکان که در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا می کنند! هنوز نقش تو را از فرازگنبد کاج کنار باغچه٫ زیر درخت ها٫ لب حوض٫ درون آیینه پاک آب می نگرند ٬ تو نیستی که ببینی٫چگونه پیچیده است طنین شعر تو در ترانه من تو نیستی که ببینی٫چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من ٬ به خواب می ماند ٫ تنها به خواب می ماند چراغ٫آیینه٫دیوار٫بی تو غمگینند. تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو سخن می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب میشنوم ٬ تو نیستی که ببینی٫چگونه دور از تو به روی هر چه در این خانه است غبار سرد بی روح٫بال گسترده است تو نیستی که ببینی٫دل رمیده من |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 10:15 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
می خوام بچه بشم" من اینجارو دوست ندارم" می خوام هر وقت دلم خواست گریه کنم" با صدای بلندو هر چی که می خوام با فریاد بگم" می خوام بچه بشم" می خوام تنها دغدغه زندگیم این باشه که برای خاله بازی چی خوراکی ببرم. من اینجارو دوست ندارم" من رویاهای بچگیمو می خوام"اسب سفید" رودخونه" درختای میوه" دختر شاهزاده و پسر شاهزاده" من باورهای پاک کودکانه ام رو می خوام . اینجا زیبا نیست" می خوام بچه بشم من آرزوهای دیگه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 10:14 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
Yeki bood,Yeki nabood
Yeki bood yeki nabood,ye doorooghe kohne bood
Yeki moond yeki namoond,harfe raste ghese bood
Yeki moond ba ghoseha,be ghame eshgh mobtala
Yeki raft che bivafa,ba dorangi ashena
Oon ke moond rishe poosoond,delesho ghose soozoond
Nalash az dive nabood,poshtesho doori shekoond
Zire avare jafa,deldadesh be har bala
Ba hame eshgho vafa,rahi shod too gheseha
Oon ke moond ye ghese sakht,ama heyf hastisho bakht
Gheseha be sar resid,oon be eshghesh naresid
Hishki khabesho nadid,gole yadesho nachid
Gom shodesh too gheseha,tooye shahre ashegha
Yeki bood yeki nabood,ye doorooghe kohne bood
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:47 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
در آستانه فصلی زرد کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت می چرخند و تمام ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه ها می برند ای یارای یگانه ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار مهمانی خورشیدند در کوچه باد می آید این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد ستاره های عزیز ستاره های مقوایی عزیز وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟ من سردم است . من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد ای یار ای یگانه ترین یارآن شراب مگر چند ساله بود؟ نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند چرا مرا همیشه در دریا نگاه می داری؟ من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم من سردم است و می دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی چیزی جز چند قطره خون باقی نخواهد ماند خطوط را رها خواهم کرد و همچین شمارش اعداد را رها خواهم کرد وازمیان شکلهای هندسی محدودبه پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد من عریانم. عریانم . عریانم مثل سکوتهای بین کلام محبت عریانم و زخمهای من همه از عشق است از عشق . عشق . عشق من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذرانده ام و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود که از حقیر ترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد سلام ای شب معصوم سلام ای شبی که چشمهای گرگهای بیابان را به حفره های استخوانی ایمان و اعتقاد تبدیل می کنی و در کنار جویبارهای تو ارواح بیدها ارواح مهربان تبرها را می بویند من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم و این جهان به لانه ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت مردمی است که همچنان که تورا می بوسند در ذهن طناب دار تو را می بافند سلام ای شب معصوم میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست چرا نگاه نکردم مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد چرا نگاه نکردم من چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید چرا نگاه نکردم تمام بوسه ها و نوازشها می دانستند که دستهای تو ویران خواهند شد و من نگاه نکردم تا آن زمان که پنجره ساعت گشوده شد وآن قناری غمگین چهار بار نواخت . چهار بار نواخت آه دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟ آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟ و شمعدانیها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟ آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟ آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟ به مادرم گفتم دیگر تمام شد همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد انسان پوک . انسان پوک پر از اعتماد نگاه کن او چگونه ازکنار درختان خیس می گذرد صبور . سنگین . سرگردان درساعتی که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند سلام سلام سلام |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:4 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
يك تكه سلام، دوفنجان مكث وچندنقطه چين به احترام نام قشنگت،اي كاش مطمئن بودم آفهاما رايك جاي امن نگه مي داري تا راحت پس ازسلام نامت رامي نوشتم ونوشتن نامت براي قطره هاي اشكم عقده نمي شد.اماحيف مي ترسم توآف هایم راكه پاک مي كني اسمت هم................... پس بگذار عقده من وحرمتِ توهردوحفظ شوند.اين هم سرنوشتي ست.دورترين نزديكم چگونه اي؟هنوزهم تصميم نداري زيرقولي كه به اوداده اي بزني وبيايي سراغِ من؟ هنوزهم باورنكرده اي من يك فرق عجيب باهمهُ پسرهاي اين دنيادارم؟ هنوزهم آنجادلواپس هيچ كس نيستي؟ خوش به حال دل بي دلواپست.الهي چشم براه هيچ كسي نماني،نگراني دردِ بديست. يك نگاه گاهي انسان رابه جرم هيچ به اشدّمجازات مي رساند.راستي يك سئوال،محض رضايِ كسي كه شايدروزي دلت برايش شوربزندبگوببينم اين تونبودي كه قانون جدايي راتصويب كردي؟ عزيزم جدايي اوّلش قانون نبود تبصره اي كوچك لاي تقويم يك انسان شكست خورده ازعشق بود،من نمي دانم توخواستي تاريخِ مرگِ كدام گل راازتقويمِ آن دوستِ بداقبال دربياوري كه چشمت به تبصره افتادوميلت كشيدقانونش كني.اگه اينجا بودي باآن سِحرِقشنگِ نگاهت شانه بالا مي انداختي و مي فهماندي كه فعلاٌچنين است،حق باتوست هميشه سَرِآرزوها ي به بارنشسته ات. اماعزيزم هيچ فكرش راكرده اي ماانسانها چرابا هم اينگونه ايم راستي اگربهارسالي يك بارنمي آمد چه كسي كارت هاي تبريك رامي خريد؟ توفكرنمي كني اگرماروزتولَّدنداشتيم خيلي بهتر بود.بهترنبودروزِتولّدِماواقعاٌروزتولّدمان باشد؟حالا گاهي گمش مي كنيم. گاهي لازم است به جاي آگهيِ خريدتلفن همراه آگهيِ كمك يك همراه رادرروزنامه هامنتشركنيم وزيرش باخطقرمزهشداردهيم«كي به دادم مي رسي»؟راستي ثواب شدبايك تيردونشان هم مي شودزد،توكي به دادم مي رسي؟باشدجواب نده،فهميدم، تقصيرازمن است هنوزوقتش نرسيده كه تووقتت رابه دادرسيِ كسي اختصاص دهي. من خودم هم نمي دانم چراچيزي راكه مي دانم پاره اش مي كني اين قدر بادقت وتميزمي نويسم،شايد هم خوب مي دانم همين كه برق نگاهِ توآتش به واژه هايم بزندتاابدبرايم كافيست به سياه كردن كاغذم نگاه نكن براي سپيدماندن دفتر غصّه هايت خيلي دعامي كنم حرفم راگوش نمي كني،به خاطرخودت كمي مراقب خودت باش. تابستان توراخوب نمي شناسدمي ترسم اشتباهي مريضت كند،اگر نامه راتاآخرخوانده باشي كلّي منّت گذاشتي،اگرنخواهي هم هرچه ازتورسدزيباست. خب ديگرازدورغبارنشسته برپنجره هاي نيمه بازتفكّرت رامي بوسم. كسي كه توفرق ميان اووديگران رااحساس نمي كني اما اومي داندكه بي اعتنايي تو معنايي داردكه آن راتنهاليلي فهميدوبس. كاش بازم منوببخشي كه واست نامه نوشتم توبخواي،نخواي،مي موني پيش من توسرنوشتم
وحدس میزنم شبی مراجواب کنی وقصرکوچک دل مراخراب کنی سرقرارعاشقی همیشه دیرکرده ای ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی من ازسر......تورانگاه می کنم وتوبه نام دیگری مراخطاب می کنی چه ساده درازای یک نگاه پاک وماندنی هزارمرتبه مرا زخجلت آب می کنی به خاطرتوهمیشه باهمه غریبه ام توکمترازغریبه ای مراحساب می کنی وکاش گفته بودی ازهمان نگاه اولت که بعدِمن دوباره دوست انتخاب می کنی یاسر- |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:3 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست كسي است كه همه كارهاي تو برايش مهم باشد
دوست كسي است كه در خوشي ها و ناخوشي ها به او رو كني دوست كسي است كه همه كرده هاي تو را بفهمد دوست كسي است كه حقيقت را درباره خودت به تو بگويد دوست كسي است كه بداند در هر حال چه بر سر تو مي آيد دوست كسي است كه با تو رقابت نكند دوست كسي است كه وقتي همه چيزبراي تو خوب است از ته دل خوشحال شود دوست كسي است كه وقتي اوضاع خوب نيست بكوشد تو را شاد كند دوست كسي است كه امتداد تو باشد و بدون او كامل |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:54 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمون دلم می خواد ابرا تو بیرون بریزی با غمم شریک بشی اشک فراون بریزی غمای تلخم واشک بشوره پاک بکنه همشو ورداری تو آب هامون بریزی آسمون دلم می خواد چشمامو وا بکنی تو نی نی سیاش یه قطره ایمون بریزی دلامون پر از غمه چشمامون از غصه خون میشه شادی بیاری جای غمامون بریزی می دونی اونورا دنیا رو آتیش می زنن می تونی کاری کنی اونارو بارون بریزی آسمون چشمامون تو انتظاره که یه روز گل مریم بیاری تو باغچه هامون بریزی ****************************************************************** وقتی شب پر از صدای گريه وهراس مرگه
********************************************************* من اسير عشق تو مجنون و شيدای تو ام
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:53 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:50 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:44 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق واقعی عشق به خالق عشقه عشق واقعی عشق به خداست - خدایی که عاشق بنده خودشه کسی که عاشق خداست همیشه شاده و چون خدا همیشه با اونه هیچ وقت تنها و غمگین نیست و این عشق دنیاست که دیر یا زود غم و اندوه و تنهایی را به ارمغان میاره ما ادعایی نداریم - ولی عاشقیم و سعی می کنیم که همدیگرو شاد کنیم - چون نیمه دوم و مهمتر عشق شادیست آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران ! جوي هاي روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف ! خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بي خيال و فروزان ! مي دانم . من مي دانم . تو هم مي داني ... همه مي دانند ... روزگار عجيبي است ! انسانها در ميان خرابه هايي که زيبايشان مي نامند مي زيند و به آن عشق مي ورزند. و اينچنين بر حقارت خود دامن مي زنند ... و من به دور از هياهوي آدمک هاي دل خوش ... همچنان در خود فرو مي روم. هر چه بيشتر در ميانشان مي زيم دورتر مي شوم و غربيه تر ! آري ... معصوميت كودك عزيزم سلام يه چيزي ؛ چرا قلبم و شكستي ؟؟؟ مني كه عشق تو بودم ؛ حالا عاشق كي هستي؟ نمي گم دلت گرفته ؛ مي دونم كه تنها نيستي همدمت بودم يه روزي ؛حالا با ديگري نشستي!! نكنه عاشقش نباشي ؛ اون كه امروز تو باهاشي بگو كه دلم باهاته ؛ هر جاي دنيا كه باشي تو كه احساسي نداري ؛ ميدوني دلم چه تنگه؟ كاش منم مثل تو بودم ؛ قلبي كه از جنس سنگه مي دوني اين شعر من نيست ؛ حرف يه دل شكستست كسي كه تموم حرفاش ؛ توي ابهام گذشتست راستي مرگم و نديدي ؟ من كه چشمام نمي بينه آخه از روزي ك ای که توی همه کسم بی تو میگره نفسم اگه توراداشته باشم به هرچی می خوام می رسم،تصدق رنگ چشات شباستاره هافدات ای آهوی سرگشته کجامی روی تشنه ای یابه شکارمی روی،نه تشنه ام ونه به شکارمی روم،عاشقم وبه دنبال یارمی روم،نه تب دارم نه جای می کند دردنمی دانم چرارنگم شده زرد،همه گویندکه گرمای زمینه خودم دانم که عشق ناگزینه تمام عاشقان درخانه یادمن،توغمگین درپشت دیوار روزگاریست که من عاشق وشیدای توام،مطمئن باش که دراین شهرگرفتارتوام گفته بودی که طبیبِ دل هربیماری،پس طبیب دل من باش که بیمارتوام اگرنباشی، مثل گلی بدون آب زود پژمرده می شوم وقلبم ازدوری تومی پوسد به اوگفتم چه زیباوملوسی،نمی خواهی لبانم راببوسی رخش شدرنگ مهتاب وبه من گفت خدامرگم بده وای که چه لوسی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:27 توسط یاسر
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:26 توسط یاسر
|
|
||